welcome to my weblog
سلام سلام
وااای من خیلی وقته اینجا نبودما. حال و ااحوال چطوره.راستی عیدتون مبارک. سال رو خوب شروع کردین . من که واقعا جدید شروع کردم. تا پایان سال قبل پرونده اون شرکتی که توش کار میکردم کاملا بسته شد . و من هم از ابتدای امسال یه جای جدید مشغول شدم. کار اینجا با کارای قبلیم فرق داره . خیلی ازش خوشم میاد. من اصلا دلم نمیخاد یه کار یکنواخت رو هر روز انجام بدم. تنوع کاری خیلی برام مهمه. و اینکه هر چندوقت یه بار یه کار جدید یاد بگیرم. اینجا دقیقا همین مدلیه.
تو شرکت قبلی سه سال کار کردم. دیشب شوهر خواهرم میگفت خیلی روحیه ات برای تغییر شرایط خوبه. معمولا کسانی که شرایطشون رو دوست دارن تغییر کردن اون شرایط براشون خیلی سخت میشه. خداروشکر که خدا منو دوست داره و درسته که اون شرکت رو از دست دادیم ولی یه جای خوب هم خیلی زود پیدا کردم و بیکار نموندم.
به وبلاگ خیلی سر نزدم. شرمنده همه هستم که یه خبر هم از خودم ندادم. اینجا هم سرم خیلی شلوغه. همین الان هم باید برم . فعلا بای بای
.

پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط :: زهرا ::

۰۴/۱۱/۸۶ 

سلاااام- حالم خوبه- فقط شروع امتحانات و کارای شرکت که خیلی این روزا زیاده فرصت نمیده بیام وبلاگ بازی. شرمنده همه دوستای گلم.

......................................................................

۲۶/۱۰/۸۶ : وبلاگ جان تولد یک سالگیت مبارک

------------------------------------------------------

این مطلب رو بخونید. اینجاست.

واقعا شوکه ام. انسانیت ما کجای این دنیای کوچیک گم شده.


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط :: زهرا ::

چقدر سردهههههههههه. یخ زدم.

تعطیلات برفی خوش گذشت. اونقده تعطیلی وسط هفته رو دوست دارم. کیفش از تعطیلی آخر هفته بیشتره . یکشنبه مثل هر روز خوش و خرم داشتم از خونه میومدم بیرون . اصلا هم پرده رو کنار نزده بودم که ببینم بیرون چه خبره. همین که خواستم از در برم بیرون مامان پرده رو زد کنار یهو دیدم اوه اوه چه صحنه ای. برف نشسته تا کجااااا. همینجوری هم داره میباره. آسمون و زمین و زمان هم یه دست سفید سفید. دوباره برگشتم دنبال شال و کلاه گشتم. لباس گرم پوشیدم و با کلی عایق بندی راه افتادم. بابام رو صدا کردم که پاشو منو برسون برف اومده. بابام  چشماش  باز نکرده گفت عمرا اگه تو برف ماشین در بیارم. تو هم برو بگیر بخواب. منه بیچاره هم خودم رفتم سر خیابون حالا مگه ماشین گیر میومد. یه عالمه آدم هم ایستاده بودن منتظر یه ماشین. یدونه از این رنو فسقلیا اومد که فقط جای یه نفر داشت منم فوری پریدم سوار شدم. باورتون نمیشه از خونه ما تا ایستگاه مترو حتی اگه خیابون شلوغ هم باشه بیست دقیقه بیشتر طول نمیکشه . به نظرتون اون روز چقدر طول کشیده باشه خوبه. بله. دقیقا یک ساعت و پنجاه دقیقه. تمام خیابون اصلی رو برف گرفته بود و ماشینا هی تو برفا گیر میکردن. این رنویی که ما سوار شده بودیم هم چند بار گیر کرد آقایی که جلو نشسته بود پیاده میشد هل میداد. اگه یه لحظه برف پاک کن رو خاموش میکرد همون پایین یخ میزد مجبور میشد با دست از تو برفایی که میشست رو شیشه درش بیاره. آخرش هم اونقدر ترافیک بود که مجبور شدم نرسیده به مترو پیاده شم و باقی راه رو تو اون کولاک پیاده برم. میخاستم با سواری برم با خودم گفتم خطر داره بیا با مترو برو. از تو قطار اتوبان رو نگاه کردم پرنده پر نمیزد نگو اتوبان رو بسته بودن. خلاصه با مشقت فراوان رسیدم شرکت. ساعت هشت از خونه دراومدم و ساعت یه ربع به دوازده رسیدم شرکت. همه به من میگفتن بابا تو دیگه کی هستی . عجب رویی داری. منم میگفتم پشتکاره دیگه. اصلا هم سخت نبود. کلی هم خوش گذشت. بعدش هم که دیگه وقت ناهار بود و بعدش رفتیم تو زمین بسکتبالی که کنار شرکتمونه برف بازی و یه آدم برفی هم درست کردیم. از نوع جدیدش. همون که عکسش اون بالاست و رو پله نشسته. پاهاش و اون دستش که به کمرشه ایده من بودش. کلاهش هم مال منه دستکشش مال یکی از بچه ها.

واقعا روز یکشنبه روز کاری خیلی سختی بود. کلی شرمنده وجدانمون شدیم. کلاس فیزیکم هم تشکیل نشد و اومدم خونه. شب تلویزیون اعلام کرد که اداره جات دوروز تعطیله. یهو موج اس ام اس بچه های شرکت سمت من که تکلیف چیه منم اس ام اس زدم به رئیس که چه کنیم . اونم گفت که آره تعطیله . کلی خوش خوشانم شد دوباره اس ام اس بازی که بچه ها فیتیله فردا و پس فردا تعطیله. تو این بین چند تا اس ام اس هم با همین موضوعات دریافت کردم که شماره ناشناس بود . بعد که فرستادم شما؟ و جواب که دادن فهمیدم که عجب!!! اصلا کسی هست که شماره منو نداشته باشه. شرکت ما دولتی نیست ولی چون سهامی عام هست و رئیس روساش هم کله گنده (هم ظاهری و هم باطنی) تشریف دارن یه جورایی قوانین شرکتای دولتی رو داره. برای همین وقتی تی وی بگه اداره جات دولتی تعطیله خب ما هم انتظار داریم که تعطیل باشیم دیگه.

خب این این دوروز که یه شبش ولیمه حاج آقا و حاج خانوم بودیم و چشممان به جمال بعضی ها روشن شد و البته چشم آنها هم به جمال ما روشن شد و بعدش هم مهمونی بازی و برف بازی و آدم برفی همراه با نگین عسلی عمه. بچم کیف میکنه وقتی عمه اش باهاشه پایه همه جور بازی بچگونه هست. برف کرج برعکس تهران پودری بود حتی به زحمت گوله میشد. اونقدر زیر آفتاب برف بازی کردما پوستم همچین سوخته انگار غلفتی کنده شده. نه اینکه یه مدتیه کرم لایه بردار هم میزنم پوستم خیلی نازک و حساس شده حتی ضد آفتاب هم تاثیری نداشته.

امروز صبح که داشتم میرفتم مترو یه سرازیری بود که مجبور بودم ازش رد شم یه پسری هم جلوتر از من رد شد البته رد که نه سر خورد و رفت . دید که من دارم از پشت سرش میام بهم گفت مواظب باش اینجا خیلی لیزه. منم دیگه اومده بودم سختم اومد برگردم ولی عجب غلطی کردم چون به یه شیب وحشتناکی رسیدم که دیگه نه راه پس داشتم نه راه پیش. اون آقاهه هم وایساده بود ببینه من چیکار میکنم. منم یه جوری مظلوم نگاش کردم برگشت اومد دستمو گرفت و اون شیب رو سر خوردم. چون اصلا نمیشد قدم برداشت. خدا خیرش بده .


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط :: زهرا ::

سلاااام. تو روزای قشنگ سفید چه میکنید. برف بازی کردید. یه وقت نگید زشته بده حتما برف بازی کنید تو هر سنی که باشید. لذتش حتی ارزش سرما خوردن هم داره. دیروز خیلی روز قشنگی بود . یکسره برف بارید. قبل از ساعت ناهار شش هفت نفر از خانومای شرکت شال و کلاه کردیم و رفتیم خیابون پشتی شرکت . کلی وسط خیابون برف بازی کردیم و عکسای خوشگل انداختیم. وقتی برفا رو درختای کاج میشینه خیلی خوشگل میشه. یه خانومه هم که خونشون تو همون کوچه بود و بچه اش رو از مدرسه اورده بود و سوار بر زانتیا یک نگاه عاقل اندر سفیه به ما انداخت و سرش رو تکون داد. وااا خب مگه چیه. ما هم دل داریم دیگه. هممون هم جوونیم. برف بازی که فقط مال بچه تو نیست.نظر اینجور آدم آهنیا خیلی برام مهم نیست.

دیشب تولد داداش بزرگه بود و چون آخر دی تولد داداش کوچیکه و زنداداشمه و مصادف شده با عاشورا تاسوعا . تصمیم گرفتیم که تولد هر سه تاشون رو با هم بگیریم. دیگه بدونید چه بلبشوری بود سر کادوها. کلی خوش گذشت . برعکس پارسال که تولدشون بود و منه بدبخت تو چه وضعیتی بودم. دیشب تا پاسی از نیمه های شب مهمون بازی بود و صبح اصلا دلم نمیخاست از بالشم جدا بشم. اونقدر بابام صدام کرد که بیدار شدم و منو رسوند شرکت. دو هفته است صبح ها بابام تا سر خیابون شرکت منو میرسونه حسابی تنبل شدم و اصلا دیگه زورم میاد برم مترو سوار شم. اه اه اصلا خوشم نمیاد از مترو.

امروز هم دوباره بعد از دانشگاه بدو بدو باید برم خونه دوستم که اونم اسمش زهراست. تولد پسرش آرمین . امیدوارم دوستای قدیمی که آخرین بار ماه رمضون همدیگرو دیده بودیم همشون بیان. دلم برای آرتین جیگر و کسری فینگیلی و ماماناشون حسابی تنگ شده.

هزار ماشالا خدا بیشترش کنه باید بشین حساب کنم از آخر ماه رمضون تا اول ماه محرم من چند تا جشن رفتم و چقدر خرج کردم. امسال در کل سال باحالی بوده. من که عاشق جشن و بزن برقصم. هفته بعد هم دو تا ولیمه (یکیش خان والا) دعوتم و البته خونه دوستم آدیسا که حنابندونش رفته بودیم هم باید برم.بزنم به تخته والا.

مامان کسری مطلب جالبی تو وبلاگش نوشته. حتما یه سر بزنید. سوپرایز میشید.


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٦ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط :: زهرا ::

خب اول از همه متشکرم از همتون که پیشنهاد دو پست قبلی رو پذیرفتین ولی هیچکس (البته غیر از مرمری) عکسش رو نذاشت. من که هی سر میزدم به وبلاگهاتون . هی منتظر موندم ولی خبری نشد. ولی فکر نکنین تموم شد رفتا.اونایی که قبول کردن باید عکسشون رو بذارن.

راستی عیدتون مبارک. شب یلداتون مبارک. ایشالا همیشه جشن و شادی. دیشب  فال حافظ گرفتید. واسه من که فال دراومد توپ توپ. کلی خوش خوشانم شد.

پنجشنبه شب یه عروسی دعوت بودم که عروس و داماد هردوشون تو شرکت ما کار میکنن. صبح که شرکت بودم ظهر هم دانشگاه. یه عالمه هم بارو بندیل رو با خودم همه جا میکشوندم. بعضی وقتا احساس میکنم چقدر به یه ماشین نیاز دارم. باید یه فکری بکنم. از دانشگاه هم رفتم خونه دوست جونم بعد هم آرایشگاه و بعد هم پیش به سوی مجلس . از اونجایی که عروسی مختلط بود و البته چند تا همکاران آقا هم تشریف داشتن و اولین بار هم بود که همدیگرو همچین جایی میدیدیم همچین تو منوی رودرواسی بودیم. عروس دوماد که اومدن و پیست رقص شلوغ شد و همه ریختیم وسط دیگه بی خیال همه چی شدیم. بعدش هم یهو دیدیم همگی دور یه میز نشستیم و اصلا هم هیچکس به روی مبارک خودش نمیاره البته خداروشکر که آقایون باجنبه ای بودن. خلاصه که اونقدر رقصیدیم که داشتیم وا میرفتیم به ما که خیلی خیلی خوش گذشت. ایشالا خوشبخت بشن . آخر شب هم بابا اومد دنبالم و مثل یه جنازه رفتم خونه و بعد از شستن صورتم و عوض کردن لباسام رو تخت ولو شدم تا جمعه ظهر. ظهر از خواب پاشدم رفتم حمام بعدش نهار خوردم دوباره خوابیدم تا هفت شب. شب هم که خان داداش با خانواده و مادر زنش اومدن خونه ما و شب یلدایی و  کلی خوش گذشت .خداروشکر که دیروز تعطیل بود و از دانشگاه رفتن راحت بودم و یه دلی از عزا دراوردم بس که خوابیدم


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط :: زهرا ::

خب. خوشحالم که خیلی ها موافقت کردید. 

میخاستم بنا به پیشنهاد خانم خونه خودم اول عکس بذارم که مرمر جون  خیلی سریعتر اقدام کرد و عکسای خوشگلش رو گذاشت وبلاگش. مرسی عزیزم.

اینجا من ۴ ماهه هستم

اینجا هم ۶ ماهه هستم . این عکس رو سه چهار سال پیش یکی از فامیلهای مامانم که خودش هم سیگار داده بوده دستم و ازم عکس انداخته بوده بهم داد به خدا من اینکاره نبودم. به جای اینکه یه عروسکی گلی شکلاتی بدن دست بچه. سیگار دادن. 

اینجا هم ۶ سالمه. اینجا دیگه تپلی نیستم. نمیدونم چرا چشمام نگرانه

حالا شما...


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط :: زهرا ::

میخام یه پیشنهاد بدم.

حاضرید یه کاری کنیم.

یه کار جالب که فکر کنم همه ازش خوشمون بیاد.

همه دوستان عکس چهار الی هفت ماهگی (هر کدوم که دوست داشتن) و عکس پنج الی هشت سالگیمون (بازم هر کدوم که دوست داشتن) را بذاریم تو وبلاگهامون.

همه این کارو انجام بدیم. همه کسانی که لینک وبلاگشون سمت چپ لیست شده و همه کسانی که اینجا رو میخونن.

باشهههههه؟

موافقید؟

شروع کنیم؟


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط :: زهرا ::

پست قبل رو پاک میکنم. گرچه هنوزم با موضوعش درگیرم و تمام فکر و ذهنم مشغولشه ولی دلم نمیخاد هر بار که وبلاگم رو باز میکنم جملاتی رو ببینم که در نهایت ناراحتی نوشته بودم. همه چیز رو سپردم دست سرنوشت . الان زمان خوبی برای تصمیم گیری نیست.

جملات بالا رو باز هم کسی ازش سر در نمیاره. مهم نیست . واسه دل خودم نوشتم.

 

پنجشنبه عصر از دانشگاه که اومدم بیرون یادم افتاد خواهر کوچیکم میخاسته با دوستش بیاد آریاشهر خرید کنه. همینجوری به دلم افتاد که منم برم باهاشون باشم. تو گلدیس همدیگه رو پیدا کردیم و از اونجایی که این خواهرم بدتر از خودم وسواس افتاده بود به جونش هیچی نخریده بود. تقریبا ساعت پنج و نیم بود که میخاستیم بریم جای دیگه . خواهر من یکی دوماهه که محجبه شده و چادر سر میکنه. هیچ کس باورش نمیشد . آخه تا قبل از اون همیشه مانتوی یه وجبی و شال یا روسریش هم تا وسط سرش و آرایشش هم که دیگه جای خود داره. واسه همین دوستش هم تو همین تیپها بود. البته چون خیلی لاغره مانتوش هم تنگ نبود خیلی تو چشم نبود.آرایش زیاد هم نداشت. داشتم میگفتم . میخاستیم از گلدیس بیایم بیرون من داشتم جلوتر میرفتم برگشتم که چیزی بگم دیدم دو تا خانوم چادری دور و بر ما هستن چشمم افتاد به سمیه دوست خواهرم دیدم قیافش خیلی ناراحته و داره موهاش رو مرتب میکنه . یهو دیدم اوه اوه خانومه دست سمیه رو گرفته و میبره . دو تا آقای خیلی هیکل درشت هم دنبالشون. هر کاری کردم نتونستم حریفشون بشم. یه جوریایی هم خیلی مودبانه بودن نمیشد چیزی بهشون گفت. خلاصه اینکه سمیه بیچاره رو اولین نفر فرستادن تو همون ماشینای مخصوص. بعد هم بهمون گفتن باید از مرکز استعلام کنیم اگه سابقه قبلی نداشته باشه آزادش میکنیم . گفتن یه ربع طول میکشه . تقریبا چهل دقیقه کنار خیابون تو سرما داشتیم یخ میزدیم. تا اینکه ماشین پر شد و را افتادن. هر چی التماس کردیم کجا میبرینش . این دختر دست ما امانته. گوش نکردن گفتن بیایید کلانتری گیشا. الگانسه از جلو میرفت ون نیروی انتظامی هم پشت سرش. سریع یه دربست گرفتم و ما هم پشت سر اونها. بین راه به راننده ون گفتم ما بهش چادر میدیم کلانتری نبرینش گفت برید با راننده الگانس بگید. راننده الگانس هم اصلا شیشه رو پایین نیاورد که گوش کنه. خلاصه اینکه واسه دومین بار اونهم به خاطر یه نفر دیگه پای من و مریم به کلانتری کشیده شد. یه عالمه پدر مادر جلو در کلانتری بودن. به ما گفتن باید بستگان درجه اولش بیان . ما هم گفتیم فقط با مادرش زندگی میکنه که اونهم پیره نمیتونه از کرج بیاد. کلی هم با راننده الگانسه حرف زدیم اونهم گفت خیالتون راحت الان آزادشون میکنن. ما همه ترسمون این بود که نکنه شب نگهش دارن. یکی از اون مرتیکه های بیشعور هم به خواهرم گفت چادرت رو دربیار بده به دوستت. مریم هم کلی حرصش گرفته بود و گفت من که چادر رو قبول کردم حجابم رو بردارم بدم به کسی که قبولش نداره. به نظر خودتون این درسته. یارو هم خجالت کشید گذاشت رفت. بعد مریم پالتویی که تنش بود رو دراورد که ببره برای سمیه. شانس اوردیم پالتوش تا زانوی سمیه میشد. کلی پرونده براش تشکیل داده بودن و عکس انداخته بودن. یه خانومی هم به دخترایی که اونجا بودن گفته بوده شماها مجرمید. ساعت هفت هم گذشته بود که سمیه اومد بیرون از بس گریه کرده بود چشماش باز نمیشد. کلی هم از من خجالت میکشید. بهش گفتم عیب نداره . همینکه شب نگهت نداشتن کلی جای شکر داره. شانس اوردم که خواهر خودم دیگه اون تیپهای قبلی رو نمیزنه وگرنه من بیچاره باید دنبال دوتاشون میدوییدم. خودمم که چون  مانتوم تا زانوم بود و مقنعه هم سرم بود از نظرشون اوکی بودم. وقتی برگشتیم فردیس. دیدم ملت اینجا چقدر راحت میگردن. هر کی هر تیپی دوست داره میزنه . فقط تهرانه که همچین وضعیتی داره. یه عده دخترای خانواده دار و میگیرن و سابقه درست میکنن. اونوقت یه عده آدمایی که تو پست قبلی در موردشون نوشتم راحت و آزاد جلو چشم همه کار خودشون رو میکنن. خدا به آخر و عاقبت این ملت رحم کنه.


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط :: زهرا ::

ساعت : ۸ صبح

مکان: آریاشهر- اشرفی اصفهانی- ابتدای جلال آل احمد.

از اتوبوسی که از مترو اومده پیاده شدم و ابتدای جلال آل احمد می ایستم تا ماشین گیر بیارم بیام شرکت. یه فضای سبز خیلی کوچیک پشت سرمون هست که عده زیادی که همگی هم شهرستانی هستن به عنوان کارگر هر روز اونجا می ایستن و منتظرن که یکی بیاد و روزی اون روزشون رو بدست بیارن. این تصور من بود ولی واقعیت چیز دیگه ایه. یه ماشین میاد می ایسته و یه نفر از همون افراد میاد کنار ماشین تو کف دستش چیزی رو به راننده میده و یه دسته پول هم از تو جیبش درمیاره و  پولی که از راننده گرفته رو بین پولهای خودش جا میده و دوباره میذاره تو جیبش. راننده یه مرد جا افتاده بود. ماشین بعدی میاد راننده اش یه پسر جوونه. این بار کس دیگه ای میاد سراغش . انگار هر کسی مشتری های خاص خودش رو داره. یا شاید هم هر کسی جنس مخصوص خودش رو. اگه ماشین دیر گیرم بیاد بارها این صحنه تکراری رو میبینم. راننده های مختلف و فروشنده هایی که از هجده نوزده سال هستن به بالا. خریدارها هم تو همین سن و سال هستن. یه بار یه پسری رو دیدم  تقریبا شونزده ساله که دفتر دستک مدرسه دستش بود و قبل از رفتن به مدرسه اومده بود خرید. با صدای نازکی که کنارم میشنوم صورتم رو برمیگردونم یه دختر تقریبا هجده ساله که مسیری رو صدا میزنه که اصلا ربطی به اینجا نداره. میام راهنماییش کنم که از اینجا نمیتونی ماشین گیر بیاری. چشمم که بهش میفته از حرفم پشیمون میشم. اون کار خودش رو خوب بلده. تو اون سرما یی که من زیپ کاپشنم رو تا بالا کشیدم و بازم میلرزم اون شالش رو باز گذاشته دو تا دکمه بالای مانتوش هم بازه و فکر میکنم فقط همون یه مانتو تنش بود. و اون خیلی زودتر از من سوار یه ماشین میشه و میره. راننده یه مرد جا افتاده بود. و اشرفی اصفهانی رو به سمت بالا میره. مسیری که هیچ ربطی به میدون ولیعصر نداره. سوار ماشین میشم. رادیو روشنه. اخبار در مورد دستگیری باند قاچاقچیان اعلام میکنه که سرباز نیروی انتظامی در پی درگیری به شهادت رسید. بودجه هنگفتی که برای مبارزه با فروش مواد مخدر در نظر گرفته شده و منم که مغزم سوت میکشه. تو این مملکت بعضیا هیچ غلطی نمیکنن و بعضیا هر غلطی که دلشون میخاد میکنن .


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در سه‌شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط :: زهرا ::

سه روزه میام این صفحه رو باز میکنم یه خط شروع میکنم بعد دیگه وقت نمیکنم ادامه بدم و موقع رفتن یادم میفته که من میخاستم بنویسم. یه اوضاعی شده تو شرکت. همه چی به هم خورده. از یه طرف دوست جون من میخاد از شرکتمون بره و من خیلی غمگینم و دلم براش تنگ میشه. از طرف دیگه واحدهای فنی شرکت داره کن فیکون میشه. هر واحدی به یکی از شرکتهای گروه فرستاده میشه و شرکت تقریبا هشتاد نفری ما که بزرگترین شرکت گروه هم هست میشه در حد ده پونزده نفر. این از نظر هممون خیلی بده. سیاست آقایونیه که اون بالا نشسته اند دیگه. مگه میذارن یه زیرمجموعه از خود مجموعه بزرگتر بشه و مدیرش قدرت پیدا کنه. همیشه همینطور بوده. به جای اینکه به ماهیت کار فکر کنند و پیشرفت براشون مهم باشه قدرت براشون مهمتره. سیاسته دیگه. مدیرای رده بالای گروه هم  که خودشون از سیاستمدارای مطرح کشور هستن و کار خودشون رو خوب بلدن. من و باش که میخاستم تغییر سمت بدم. کل ساختار سازمانی شرکت بهم خورد . واقعا دلم برای شرکتمون میسوزه. بچه ها همه با دل و جون براش زحمت کشیدن ولی اونقدر محدودش میکنن که چیزی ازش باقی نمیمونه. مثل شوروی که اونقدر خوردش کردن که دیگه اون قدرت قبلش رو نداشته باشه. هنوز خیلی ها خبر ندارن و فقط مدیرا میدونن. اگه اعلام بشه فکر کنم طوفانی به پا بشه که چشم چشمو نبینه. عکس العملهای جالب. نیروهایی که تعدیل میشن. کسانی که نمیخان این تغییرات رو بپذیرن. واااای چه شود.

 

+ تو این هاگیرواگیر و دلشوره این هفته دیشب عروسی یکی از دوستام هم بود. هفته پیش کارت عروسیش رو به دستم رسوندن. ما تو مترو کرج یه اکیپی بودیم که صبحها همگی سر یه ساعت با هم میرفتیم سرکار. تقریبا ده نفری بودیم که حدود یه سال هم مسیر بودیم. از اون اکیپهایی که کلی جیغ ویغ میکنن و صدای بقیه رو در میارن نبودیما. هممون دخترای خوبی بودیم. بعد از یه سال و خورده ای کم کم تعدادمون کم شد. بعضیا محل کارشون تغییر کرد. بعضیا ساعت کاریشون عوض شد و خلاصه الان موندیم چهار پنج نفر. آدیسا هم یکی از همین اکیپ بود که به چند نفرمون که هنوز با هم در ارتباطیم کارت داد و بعد هم با اس ام اس به حنابندونش هم دعوتمون کرد. اس ام اسی که فرستاده بود روز حنابندون رو نگفته بود ما هم فکر کردیم طبق رسم شب عروسی حنابندونه دیگه. روز یکشنبه صبح تو مترو با بچه ها قرار گذاشتیم که دوشنبه شب بریم حنابندون . چون من نمیتونستم دیشب برم عروسی میخاستم حتما حنابندون رو برم که آدیسا ناراحت نشه. همون یکشنبه ساعت سه عصر من سخت مشغول سر و کله زدن با طرح دیتا سنتر شرکت بودم که یکی از بچه ها اس ام اس داد که پلاک خونه آدیسا چنده. خونشون رو همینجوری میشناختم کجاست ولی به پلاک نمیدونستم.منم اس ام اس زدم به آدیسا و آدرس گرفتم . بعد همینجوری اتفاقی یه اس ام اس دیگه زدم که حنابندون فردا شبه دیگه. اونم جواب داد نه امشبه حتما بیایید. واااای منو میگی عین برق گرفته ها از جام پریدم. بهش زنگ زدم فقط گفت من تو آرایشگاهم نمیتونم حرف بزنم. حالا من مونده بودم چیکار کنیم. یکی یکی به همه زنگ زدم که چه نشسته اید غافل که کم مونده بود ضاااایع بشیم حسابی. واقعا شانس اوردیم وگرنه اگه فرداش میخاستیم بریم که حسابی آبرومون میرفت. وااای حتی تصورش هم فاجعه است. تا سه و نیم کارم و جمع و جور کردم و از شرکت زدم بیرون. تو راه زنگ زدم آرایشگاهی که همیشه میرم. خدارو شکر وقت داشت که برم. رفتم خونه پریدم تو حموم و بعدش هم پریدم رفتم آرایشگاه و یه سبد گل هم تو راه خریده بودم و خلاصه ساعت هفت مثل یه حوری (یه کم خودم رو تحویل بگیرم. آخه خدائیش با سه ساعت قبلش که تو شرکت بودم زمین تا آسمون عوض شده بودم) با بچه ها قرار گذاشتیم و با هم پیش به سوی جشن. آدیسا که هممون رو دید کلی ذوق کرده بود. اولش مثل خانوما نشسته بودیم یعنی یه جورایی فرصت دادیم که فامیلاشون برقصن بعد که مارو بلند کردن دیگه کی بود که بشینه. ارکستی داشتن دوووووپس . آخر باحال. ترکونده بود. تا آخر مجلس ما سه چهار ساعت یکسره یه طرف (اونهم درست جلوی باندها) میرقصیدیم از بس امواج صدای ارکست رفته بود تو گوشمون یه جورایی کر شده بودیم. مثل اینایی که اکس میترکونن . ما اکس نخورده اون مدلی بودیم. از اون جشنهایی بودکه هیچوقت از یادم نمیره. مادر آدیسا هم از اون خانومای خیلی باسلیقه است. که هر گوشه خونشون رو که ببینی کیف میکنی. همه چیز برنامه ریزی شده و رو اصول بود. واسه همین هیچ استرسی بینشون نبود. خانواده داماد هم کم نیاورده بودن. خریدهای عروسی رو اونقدر شیک آورده بودن که همه کیف کرده بودن. من معمولا جشنی تو ذهنم میمونه و از اون به خوشی یاد میکنم که بتونم اون جور که دلم میخاد حسابی برقصم. شام و پذیرایی و چیزای دیگه خیلی برام مهم نیست. مهم اینه که بهم خوش بگذره. شب هم برادرم که تازه از شمال برگشته بودن و نگین عسلی عمه رو میخاستن ببرن اومد دنبالمو وقتی تو سکوت ماشین نشستم احساس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه. بهش گفتم صدای ضبط ماشین رو تا جایی که میتونی بلند که من تو حسم. اگه یه دفعه از حس بپرم بیرون انفکتوس میکنم. خلاصه که خیلی خیلی خوش گذشت. ایشالا خوشبخت بشی دوست جون خوشگلم.

+ چند وقتی که روزها کوتاهتر شده و من صبحها که دارم میرم مترو میتونم طلوع خورشید رو ببینم. وقتی ماشین داره از رو پل رد میشه وقتی بالاترین نقطه اون پل میرسه میشه طلوع زیبای خورشید رو دید که از پشت یه کوه بزرگ یواش یواش داره میاد بالا. برای من طلوع خورشید قشنگترین لحظه روزه. قشنگترین لحظه زندگی. حس خوب شروع یه روز  تازه . بهش نگاه میکنم و تو دلم سوره فلق رو میخونم و آیه آخرش رو بارها با خودم تکرار میکنم. خدایا من رو از حسادت و حسودان رو از من دور نگه دار. آمین ای زیباترین خدا.

+ عجب بارونی عجب هوایی کیف میکنم بالاخره پاییز یه خودی نشون داد.

+ شکلکهایی که تازه پیداشون کردم چرا اینجا دیده نمیشن.  اونابرای نشون دادن حالتم خیلی باحالن ولی حیف که دیده نمیشن. چراااا؟

 


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط :: زهرا ::